میلادم...
-
تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 18:54
هرچقدر هم که به اینجا سر نزنم قرار نیست تولد هام رو ثبت نکنم راستی گفتم تولد هام؟ این که چقدر دیگه توی این دنیا طاقت بیارم مشخص نیست... شاید این آخرین تولدم باشه؟ و یا حتی شاید آخرین شب زنده بودنم... به هر حال من خسته ام...شاید حتی اونقدر که تمایل به مرگ داشته باشم؟ میشه گفت تقریبا توی این چهل دقیق ...
-
تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 18:54
یه روزی تو شاهد این وب کهنه و متروک بودی می خوندی و حرف میزدیم و میخندیدیم بچه بودیم بزرگ شدیم، اره ما بزرگ شدیم و خیلی هم بزرگ شدیم اما نه اونقدر که بتونم بدون تو خوشحال باشم دارم گریه میکنم و اشک هام اشنان من شب عروسیت همینقدر اشک ریختم و شاید کمتر... من برات آرزوی خوشبختی کردم... خوشبخت شدی انگار...